تبليغاتX
dirty-life
زندگی کثیف
با دلی پر از امید

با نگاهی محکم و سخت و بی آه

راه می پوییم در این دیر خراب

می رویم به سوی مرگ

سوی این پر خفته گاه

هر یکی مان گرم کار یک رهیم

خود ندانیم این همه ره به کجاست

خود ندانیم مقصدمان چیست؟ کیست؟

این سیه پوشان زایر مست و کور

این همه نیرنگ و حیله را چراست؟

خود ندانیم راه هامان بی ته است

ته اگر دارد به هیچستان هاست

یا که شاید رو به پایان می رویم

رو به گور تنگ و بس تاریک ماست

و اندرون آتشی این گونه سخت و ملتهب

سر به تو کرده چو کبک

پیش خود گوییم این جنات ماست

گوشه ای پروانه ای جان می دهد

عشق می میرد دلی  گم می شود

غم به فتحش می رسد آن گاه آه

ما سیه پوشان زایر مست و کور

با دلی پر از امید

با نگاهی محکم و سخت و بی آه

می رویم به سوی مرگ

پیش خود گوییم بفرما به چه خوب

این همان جاست همان جاوید گاه

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 11:56  توسط سینا  | 

در اوج تنهایی

در این خرابستان

در این سرمای جگر سوز خشن

و در این غربت بی هیچ کسی

که نپرسید کسی

خبر از این دل ما

و نیامد مسیح مانندی

که گشاید دری به روی ما

نرم نرمک کوفت یکی بر در

که تواند باشد

گفتم این را با خود

و گشودم در را

تو بودی آری تو

تو بودی جز تو کس نیامد این جا

چه غزل وار آمدی به برم ای آهو

چه غزل وار چه عاشق چه لطیف

چه خوش درخشیدی در آسمان دلم

چه خوش کردی مستم

ای اهورا ای همه پاکی

ای سرا هر تا به پا خوبی

ای خدای زمین ای حس لطیف

جاودانی باشی

جاودانی باشی

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 19:47  توسط سینا  | 

در این کوچه های غبار آلود

به دنبال کدامین نسیم از این سو به آن سو می روی

نگاه کن

غم درون دیوارها رخنه کرده است

به دنبال کدام رد پای پیروز

به دنبال کدام خط کشی مرموز

به دنبال کدام حس غریب

گام بر می داری در این راه

مقصد همان قبرستان متروک است

عشق را از که می جویی؟

از همان دخترک هرزه؟

یا از آن روحانی پیر سیه کار خرفت؟

یا که از من؟

خنده هم می گیرد

آری خنده ام می گیرد و

داروگ های کوچک جوب

خمار یک قطره باران

به خنده ی مضحکم می نگرند

آه بنگر سایه ها از پشت سر خنجر به دست

آماده ی لحظه ای فرصت برای خیانتی سنگین

عقل در گیر جنون

مهر در گیر زوال

خوب در گیر خیال

کوه در گیر غروب

جاده در گیر خطر

خنده در راه سفر

عشق درجای دگر

پشت سر بدرقه ها

رو به رو هیچ کجا

به دنبال کدام حس غریب

گام بر می داری در این راه

مقصد همان قبرستان متروک است

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 12:46  توسط سینا  | 

به خاک می آیی

و دوست می داری

و عشق می ورزی

به خاک خواهی رفت

و هیچ کسی نمی داند که آن یاس سفید

که خاک را شکافت

رنگ چشمان تو بود

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 12:42  توسط سینا  | 

همه ي اين زندگي كابوس تلخي ست

كه در آن هر شب و هر روز

به دنبال غمي در به دريم

مي توان در اين غم پنهان

مرگ گلها را نقاشي كرد

مي شود حتي به مهماني ماهي ها رفت و در ته دريا

خشكيدن آبي را تجربه نمود

مي شود هر شب و هر روز غمي را زاييد

مي شود عشق تو را در خاك مدفونش ساخت

مي توان حتي تمام عمر

فكر گنديده ي آن روسپي هرزه ي وحشي را تفسير نمود

مي توان با غم عشقي كاذب

همه ي هستي آلوده ي خود را نيز هجي كرد

مي توان خط ميان جاده اي بي ته در پيش گرفت

و به يك مقصد نا معلوم دل خوش ساخت

مي شود با نور يك سيگار

آفتاب را نيز تحقير نمود

مي توان در يك زمان مرگ دلي ديد و غزل هم گفت

مي توان يك آهو پاك را

به هماوردي دندانهاي يك مهماني كوچك دعوت كرد

مي شود بر سايه ي خود در جدالي سخت و رويارو پيروز شد

مي توان يك عمر خمار يك محبت ماند

مي توان شايد

مثل يك شوخي بي معني كتابي باز كرد و خواند:

(( آري آري زندگي زيباست))

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 12:41  توسط سینا  | 

مادر مي گويد رفتند

آن روز هاي خوب

رفتند آن لحظه هاي شاد

رفتند آن آسمانهاي آبي

مادر مي گويد مردند

آن بچه هاي پاك

مردند آن شاعران پير

مردند آن قلب هاي صاف

مادر مي گويد همه ي پرستو ها كوچ كرده اند

مادر مي گويد همه ي قناري ها لال شده اند

مادر مي گويد همه ي آهو ها روباه شده اند

مادر مي گويد حا لا ديگر همه ي دريا ها طوفاني ست

مادر مي گويد ديگر هيچ نسيمي نمي آيد

مادر مي گويد ديگر هيچ گل سرخي نمي رويد

مادر مي گويد دوره ي آخر زمان است

شايد او راست مي گويد

حالا ديگر تمام لحظه ها بوي غربت مي دهند

حالا ديگر تمام ابر ها بخيل شده اند

ديگر تمام ساعتها بر عكس مي چرخند

ديگر تمام انسان ها نقاب ميزنند

ديگر تمام گلخانه ها و گلزارها

آپارتمان و بانك و كارخانه شده اند

ديگر در هيچ جاي زمين حتي يك شاعر هم نيست

ديگر حتي برف ها هم رنگ سياهي گرفته اند

ديگر حتي گلابها هم بوي تعفن مي دهند

حالا ديگر زمين در ميان اين همه كهكشان مجرد است

حالا ديگر كار گل به جايي رسيده كه خجل مي شود از تماشاي خار

حالا ديگر همه ي پنجره ها آجري اند

حالا ديگر دارد تمام حرفهاي مادر باورم مي شود

حالا ديگر دارد از تمتم دنيا اقم مي گيرد

حالا ديگر مرگ دارد به زمين پوزخند مي زند

آري مادر راست مي گويد

دوره ي آخر زمان است

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 12:40  توسط سینا  | 

چه شب تاريكي

ابر بر دامن شب سايه افكنده

و نخواهد بر آمدن ماهي

نه شهابي كه بگذرد زين شب

و نه صبحي كه منتظر باشي

چه شب تاريكي

ستاره ها همگي در خوابند

نه مادري كه بيدار كند بچه ها را از خواب

و نه دستي

كه جغد را از سر ديوار اين شب بپراند

نه صدايي كه آفتاب را از ته دل فرياد كند

چه شب تاريكي

زندگي مرده

و نخواهد پر گشايد سيمرغ

كه خبر از حياتي تازه دهد

و نيايد دادي

كه دل شب را سوراخ كند

تا كه خورشيد را از آن روزنه يافت

و من از اين ترسم

كه مبادا زندگي

همين يك شب باشد

و ابديت

همه ي اين شب را تجربه كند

و اين همه ديده

در تمام عمر

سياهي را نظاره گر بلشند

و نكند همه ي اين ها

واقعيت باشند

و خواب نبلشند

كاشكي خواب باشند

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 12:39  توسط سینا  | 

هر بهاري رويشي همراه خواهد داشت

رويشي سر شار از اميد

از اميدي پوچ

شكفتن را غنچه آرزو مي كند

با اميد گل شدن

با اميدي پوچ

تاريخ را تولد ها مي آفرينند

با آرزوي ثبت

آرزويي عبث

تولد ها را قدرتي رقم خواهند

قدرتي به نام هوس

قطره باران را

جان ذره هاي كوير جستجو مي كنند

جستجويي منگ

كوير مي ميرد

گويي پايان مي يابد زندگي گنجشككي

بر روي يك درخت

با يك تكه سنگ

همه ي اميد ها اسير دست واژه اي هستند

پايان

برخيز پاك كنيم اين واژه را

از قاموس زمان

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 12:39  توسط سینا  | 

خواب ديدم ديشب

خواب يك زندگي زيبا

خواب يك لذت بي پايان

خواب يك دنيا

و در اين خواب دلي را ديدم

عشق را مي فهميد

من در اين دنيا غم نمي ديدم

من كساني ديدم

همگي كس بودند

همه سرخوش همه مست

همه لبريز خوشي

همه لب تشنه ي عشق

من كساني ديدم

رو به خورشيد سفر مي كردند

مرد هايي همه از جنس اهورا ديدم

من در اين خواب زاغ هايي ديدم

همه از جنس كبوتر بودند

هيچ كس گريه نمي كرد براي دردش

همه مي خنديدند

آه اما من فقط خواب مي ديدم

خواب يك لذت بيهوده و پوچ

آري اهريمن من يك خروس است خروس

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 12:38  توسط سینا  | 

زندگی می کردیم

در بی کرانه ی نور

در اوج بی قیدی

در افقهایی دور

در برهه ای از زمان

به نام خوشبختی

به نام آزادی

به نام رهایی

آه آن روزها

خوشبختی چیزی بود

مثل یک عیدی خوب

مثل یک دست گرم نوازش

بر سر خاک آلود از غبار کوچه ی های پر هیجان پر لبخند

و ترس

حسی لرزان و کوچک از شکستن شیشه ی همسایه

و گناه شاید

اشتباهی در دیکته ی کلاس اول

و آسمان هم نیز

یگانه پیوندی میان صحبت های من وماه

و نمی دانم

چه سانت بگویم

که زیستن چگونه رنگ گرفت

در دل شب های بی خبری

و نمی دانم

کدام جغدک شوم

به روی بام خوشبختی

لعنتی خواند و پرید

و من که هستم از کجا و یا چه خواهم کرد

و این سوالهای بی جواب بی پاسخ

چگونه آن همه آزادی را

از من دزدیدند

و نمی رفت آن غریزه ی سر کش

به سوی سیب وداع

و نمی دانم

تقاس کدامین گناه

بهشت کودکیم را ربود

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 12:37  توسط سینا  | 

زمستان

در خانه هلهله است

مادري مي زايد

كودكي مي آيد

كودك اندر كلبه اي محزون چنين مي آيد

سقف كلبه چوب است

آب از سوراخ سقف كلبه بر سر مادر فرو مي آيد

مادر از سرما

دستهايش را به هم مي سايد

نفت هم بي پول در اين فصل

سخت گير مي آيد

پدر نوزاد

از نگاه مردم مهمان هراسان است

دادن مهماني اي كوچك به اين مردم

در سخن آسان است

در بغل دستي اين خانه قصري هست

از درون قصر همچون خانه همسايه

صداي هلهله مي آيد

اين جا چه؟

كودكي مي آيد

كودك اندر اين قصر

قصري هم چون بهشت

به دنيا مي آيد

مادر اندر تشك پر قو خوابيدست

همچنان از خرابي دكور خانه ي خود براي مهماني

به ستوه مي آيد

پدر بچه چنان از براي تدارك جشني

به مثل يك ضيافت شاهي

براي كودك خود

به وجد مي آيد

اين همه كار پر از شوق براي چه كسي ست؟

كودكي مي آيد

كودكي از براي زندگي اي

پر از خوشي و محبت به دنيا مي آيد

نقطه ي كور اين جاست

بچه ي همسايه براي چه به دنيا مي آيد؟

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 12:36  توسط سینا  | 

گريزانم از اين دنيا

از اين مردم

از اين تكرار بيهوده

زين سر انجام نا معلوم

از اين بيهوده گشتن ها

از اين بيهوده بودن ها

از اين نقاشي بي روح بي اميد نا فرجام

از اين آهنگ خاموش بي سر انجام

از اين انسان حيلت گر

از اين عشقهاي چركين پر درد سر

از اين كابوس بي پايان

از اين زندان

آري

من از دنيا گريزانم

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 12:35  توسط سینا  | 

همیشه در اول آخر

شهوت آغاز یقه ات را می گیرد

آن کلاغ سیاه

روی برج بلند سپید

با آن منقار دراز

که بوی لاشخور می داد

و با آن چشمان بی مردمک زاق درشت

که میهمانی مگسها را پر وحشت می گرداند

بلندی های پست زمین را می نگریست

در انتظار آغاز

آغاز انتظار فرسوده ی بی رنگ

تا پس از قرنها

همنشینی با قاصدکهای خاکستری میان بود و نبود

شاید این بار

شاعری پر آوازه در پاریس

شاید این بار

مالکی بی درد در مونتانا

شاید این بار

عاشقی بی خبر از دنیا

اما یا هر کس یا هر جا

همیشه در اول آخر

شهوت آغاز یقه ات را می گیرد

ما بر زمینی هرزه می باریم

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 12:33  توسط سینا  | 

زندگي شايد

تلاشهاي بي پايه ي مردي ست

كه در تكاپوست

تا شكم بچه اش را سير نگه دارد

يا كه چشمهاي خسته ي آهوي زيبايي ست

كه خسته از فرار

بر دهان شير

اين جهان را وداع مي گويد

شايد آن نقاشي چند بعدي ست

كه نقاشي بيكار

با وجود چند رنگ سرد مي آفريند

يا كه آن كودك تنهايي ست كه در اول مهر

در غياب مادر خود بيهوده مي گريد

يا كه شايد دفتر بي خطي ست

كه باد هر ورقش را خواهد زد و در آخر

در شب نو روزي

در حظور كودكي سر خوش ز آغاز بهار

در آتشي كوچك خواهد سوخت

زندگي شليد

دستهاي پينه بسته ي كارگري ست

كه بي هيچ اميد

روز ها را سپري خواهد كرد

يا كه افكار پست هرزه زني ست

كه با زدن لبخنديبه چند عروسك

قلبهشان را تسخير خواهد كرد

يا كه شايد تراژدي اي تلخ است

كه عده اي آدم

نقش هايش را رقم خواهند زد

يا كه غبار روي شيشه اي است

كه با آوردن دستي كوچك

محو خواهد گشت

زندگي شايد

خيمه شب بازي اي است

كه عروسكهايش

بدون حظور دستي بي جان خواهند ماند

يا كه شليد كابوس هولناكي ست

زندگي شايد نيست

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 12:32  توسط سینا  | 

خواب دیدم

حوضمان پر ماهی

پدرم آن جا بود

و مرا می بوسید

و در آغوش گرفت

همه حسرت ، همه ضجه ، همه غم

همه ی خستگی ام را به او گفتم در خواب

پدر از خوابم رفت

همه ی ماهی ها خسته و پرپر به خاک افتادند

و گریه ام گرفت

شنیده ام گریه کردی در خواب

گوییا

شکمت درد گرفت

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 16:39  توسط سینا  | 

عشق را نخواهی یافت

عاشقان در خوابند

روزگاری که در این سفره ی کوچک نان نیست

آن زمانی که دل کودک تو

می تپد در سینه

برای لقمه ای نان عشق را نخواهی یافت

روزگاری که در آن دشت بلور

بچه آهوی ناز را بینی

که برای نفس کشیدن خود

روباه میگردد

عشق را نخواهی یافت

روزگاری که کفتر آزاد زندگی ای پر از قفس دارد

و خدا را درون چهره ی مردی سفید و فربه و چاق

که مالک قفس است بیند

که زندگیش را با آن همه عظمت

با دو دستش به شکل یک دانه

نثارش میدارد

عشق را نخواهی یافت

آن زمانی که عشق پاک تو را

 جز سکه ای خریداری نبود

و عاشقان باید

برای دیدن عشق

به رویایی ابدی رو بکنند

 عشق را نخواهی یافت

چرا که عاشقان همگی

باید بخوابند

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 16:32  توسط سینا  | 

به او که دارد می آید

بگویید

این جا بن بست است

آن طرف تر ها نیز

بگویید این جا کسی او را منتظر نیست

آن سان که ما را نبودند

ما که بیهوده آمدیم

بگویید او نیاید

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 16:18  توسط سینا  |